شعر

شعر ((گم کرده)) اثر استاد مسعود فردمنش:

گم کرده

وای ﺑﺮ ﻣﻦ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ
‫ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ
ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ
‫ﭘﻴﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﺳﭙﻴﺪی های ﻣﻮ
‫و ﻫﺰاران ﺑـﺎر ﻣـﺮدن، رﻧـﺞ ﺑـﺮدن
‫ﺑﺎ ﺧﻤﻲ در ﻗﺎﻣﺖ از اﻳﻦ راه دﺷﻮار
‫ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﻮ
‫دﺳﺘﻬﺎ ﺧﺸﻜﻴﺪه
‫دل ﻣﺮده
‫ﺑـﻪ ﻇـﺎﻫـﺮ ﺧـﻨـﺪه ای ﺑﺮ ﻟﺐ
‫و ﮔﺎﻫﻲ ﺣﺮﻓﻬﺎی ﭘﻴﭻ در ﭘﻴﭻ
‫و ﻫﻢ ﻫﻴﭻ

ادامه ی مطلب

شعر-حسین منزوی

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوندهاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل ؟
لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج
علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب
خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس
هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد
تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن
تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ
کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست

** حسین منزوی **