شعر ((گم کرده)) اثر استاد مسعود فردمنش:

گم کرده

وای ﺑﺮ ﻣﻦ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ
‫ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ
ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ
‫ﭘﻴﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﺳﭙﻴﺪی های ﻣﻮ
‫و ﻫﺰاران ﺑـﺎر ﻣـﺮدن، رﻧـﺞ ﺑـﺮدن
‫ﺑﺎ ﺧﻤﻲ در ﻗﺎﻣﺖ از اﻳﻦ راه دﺷﻮار
‫ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﻮ
‫دﺳﺘﻬﺎ ﺧﺸﻜﻴﺪه
‫دل ﻣﺮده
‫ﺑـﻪ ﻇـﺎﻫـﺮ ﺧـﻨـﺪه ای ﺑﺮ ﻟﺐ
‫و ﮔﺎﻫﻲ ﺣﺮﻓﻬﺎی ﭘﻴﭻ در ﭘﻴﭻ
‫و ﻫﻢ ﻫﻴﭻ

و ﮔﻪ ﮔﺎﻫﻲ
و ﮔﻪ ﮔﺎﻫﻲ
‫دو ﺧﻂ ﺷﻌﺮی
‫ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎی ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺳﺖ و ﺧﻮد ﻧﺎﭼﻴﺰ
‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ
‫ﻛـﻪ آن ﺳـﻮ
ﻛـﻪ آن ﺳـﻮ
‫ﻧﺎزﻧﻴﻨﻲ ﻏﻨﭽﻪای ﺷﺎداب و
‫ﺻـﺪﻫﺎ آرزو ﺑـﺮ دل
‫دﻟﻲ ﮔﻬﻮاره ی ﻋﺸﻘﻲ
‫ﻛﻪ ﭼﻨﺪی ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ﺷﺎﻳﺪ
‫و از ﺑﺎزﻳﭽﻪ ﺑﻮدن ﺳﺨﺖ ﺑﻴﺰار اﺳﺖ
‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ
‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ
‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ
‫و ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺸﺘﻦ و ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻤﻮدن
‫ﺳﺨﺖ دﺷﻮار اﺳﺖ

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *